تبليغاتX
منم: يه كولي
دورها آوایی ایست

                  که مرامی خواند....

                                                                   .خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط حكمت | 

 .خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:38  توسط حكمت | 

من باید

باید ماهی می شدم

 .در یکی جام شراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط حكمت | 

من باید

باید ماهی می شدم

.در یکی جام شراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:24  توسط حكمت | 
طاهره محمودی : اینک اوست دختری به سه میخ شادی مجروح . خسته از هفت قفل جادو .او  اندوه سایه ها را به تنهایی آستین هایش گریسته است . او را در زمستان بنگرید، با اندوه عصب هایش .

عباس معروفی : او می خواهد بگوید هدایت زمانه ی ما است .دروغ و دبنگ . اینها فکر می کنند نویسندگی نوآوری است و نو آوری است . دروغ و دبنگ . می خواهم با او قهر باشید و نخوانیدش .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:57  توسط حكمت | 

پهناب گوادل کویر
از زیتون‌زاران و نارنجستان‌ها می‌گذرد.
رودبارهای دوگانه‌ی غرناطه
از برف به گندم فرود می‌آید.

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

پهناب ِ گوادل کویر
ریشی لعلگونه دارد،
رودباران ِ غرناطه
یکی می‌گرید
یکی خون می‌فشاند.
دریغا عشق
که برباد شد!
از برای زورق‌های بادبانی
سه‌ویل۱۸ را معبری هست;
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو می‌کشد.

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

  گوادل کویر،
  برج ِ بلند و
  باد
  در نارنجستان‌ها.
  خنیل و دارو
  برج‌های کوچک و
  مرده‌گانی
  بر پهنه‌ی آبگیرها.

دریغا عشق
که بر باد شد!

که خواهد گفت که آب
می‌برد تالاب‌تشی از فریادها را؟

دریغا عشق
که شد و باز نیامد!

بهار نارنج را و زیتون را
آندلس، به دریاهایت ببر!

دریغا عشق
که بر باد شد!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:6  توسط حكمت | 

say something
something about love
befor I drown in tear 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:56  توسط حكمت | 
کاش

فردا را روز دیگری نبود

وتو برایم

در همین امروز می ماندی

ـ ومن حسرت تنت را نمی خوردم ـ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 9:34  توسط حكمت | 
مصطفا قیصری: او اسیر دست بزرگترها است.بزرگترها بازار را قبضه کرده اند.خودش نمی داند مسحور است. حیف باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 20:21  توسط حكمت | 


 

تجربه ايست در هاويه بودن. مرا نيز به ناچار به دور از چشم محسن توحيديان - گانگستر بزرگ هاويه - به شما شليك شده است . بنگريدم به ناچار در پشت حصار هاي هاويه :

bang bang

 سهراب رضواني: او خدايش را گم كرده است . او فكر مي كند استاد ها هميشه صادق اند. نميداند مرداني كه لباسشان بوي خيانت و خون مي دهد چقدر كيفور اند. استاد ها افيون اند. به او بگوييد.

 ميثم جهاني: او مرا نمي شنود. او وحشيانه در جلابت پيشي گرفته است. يك چيز را به تان محرمانه بگويم:دخترك ها را خوب پنهان كنيد.

 داوود ولايي: نميدانم او به دنبال چه مي گردد. گمان مي كنم گمشده اي دارد. ياريش دهيد.

 هاجر مرادي: او فكر مي كند خون زندگي در رگان دانشكده مي گردد. مي گويد:دانشكده جاي خوب است. سرشار از ادب و درستي است. مي گويد با اجازه ي بزرگترها هم من به دانشگاه مي روم. خب ناز شست اش.

 امير يادگاري:او فقط توپ را مي شناسد و بس. او مي خواهد در رفاقت سنگ تمام بگذارد. دوستي اش بچه گانه و شيرين است. از او فقط يك ماچ بگيريد. نه بیشتر.

 زهرا عباس آبادي: مي ترسم او دخترانگيش را نابود كند. او با عشق خود نيز سر جنگ دارد. اومي خواهد مبارز خوبي باشد. مي خواهد عشقش را هدف بگيرد. افسوس.

 مهدي عباس آبادي: گمان مي كنم او بسترها را دوست بدارد. او شبانه روز فاز مي طلبد. بايد هواي او را داشت. او نبايد تنها بماند.

 حجت زريني: او تمامن وقاحت است. مي گويند او اديب و فرهيخته اي است كه خود از شهر آمده. من مي گويم به ماده گاوي منور الفكر شبيه است.اومخفيانه هشدار مي دهد:با ادب باشيد . آخورك دخترها را بو كنيد. لذذذذذذذذذذتي است.عجب مداريد اگردر وقت غذا خوردن دهانش بسته است.  او سلطان الاغ هاي خوب اين حوالي است. آفرين اش.

 فاطمه مستوفي: او قلبش را به زخم پنج خنجر نواخته است. بگذاريد در شعرش بازگو شود. رهايش كنيد.

 فرشته مومني: او در آستانه ايستاده است. منتظر. بغضش در گلو است. كاري نكنيد. گريه اش سنگين است.

 شيرين اسفندياري: هر چهره را حق نوازشي است. گمان مي كنم تمام زندگي اش اين باشد. او لرزشي است به هيئت دخترانگي. خاتون رؤياي گمشده اين حوالي است او. او را مهري بي دريغ حصار پيچيده است. ما را انكاري نيست اگر زين پس در كوچه فريا دش دهيم. ما را گريز آن نيست. او خوب مي داند. رفته است و ياد خنده هايش با هزاران پرنده ي پژمرده تنها است.

 محمد تقي توكلي: او تمامن خط خوردگي است. او مي گويد در جواني دست بزن داشته. مي گويد در جواني دنيا را فتح كرده است. مي خواهم نگاهش كنيد: بچه ها به ناچار دست او را مي گيرند و او مي گويد ما خودْ عشق بچه ها ایم. پوز خندش مي زنيم. او عموي اشتباهكي بچه هاست.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:51  توسط حكمت |